نومیدی

عجب داستانی شده...
لطفش ب همینه...
ب همین ک اخر سر ک ن...
شاید اولی هم در کار نبوده...
اما اینکه نتونی ی سری جواب های داشته و نداشته رو بگی...
چ یادت باشه....
چ بعدا یادت بیاد...
شاید اوایلش تو دلت مث دیگ اب جوش بیقرار باشی...
شاید هی نشخارش کنی....
تو تنهایی تکرارش کنی....
و یسری کارای دیگ ک نمیگم.....
اما باید یاد بگیری ک لطفش ب همینه....
ک ‌این شعله ها رو ب درون بکشی....
(ب این امید ک شعله اکسیژن درون ریه هات رو می بلعه.....میخوردت)
باهاش کنار بیای....
کنار بیای؟ شاید نشه....
اینکه نشون بدی ک کنار اومدی هم دیگه مهم نیست‌‌...
پذیرفتنش هم مهم نیست...
ی حسیه ک نمیتونم در قالب کلمات بگمش....
ذوقم عقیمه....
اصن چیزی بوده ک ب عقیم بودنش برسم؟
خب ‌باید بگم such is life
.......
هل من مزید...
دیدگاه ها (۳)

نومیدی

نومیدی

My bloody love پارت ۱۰

My bloody love پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط